تبليغاتX
یادگار دوست

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتیهای بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
                و
                       من

براي تو و خويش

     چشماني آرزو مي كنم

              كه چراغ ها و نشانه ها را

                         در ظلمت مان ببيند

گوشي

      كه صداها و شناسه ها را

           در بيهوشي مان بشنود

براي تو و خويش ،

    روحي

       كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد

    و زباني

        كه در صداقت خود

           ما را از خاموشي خويش

                                     بيرون كشد

                                             و بگذارد

                 از آن چيزها كه در بندمان كشيده است

                      سخن بگوييم

به تو نگاه میکنم
           و می دانم
               تو تنها نیازمند یک نگاهی
                   تا به تو دل دهد
                       آسوده خاطرت کند
                                 بگشایدت
                                       تا به در آیی.

پرواز اعتماد را
                 با يكديگر تجربه كنيم
وگر نه مي شكنيم
                 بال هاي دوستي مان را

از تنهايي مگريز

                به تنهایی مگریز

گهگاهی

           آن را بجوی و

                            تحمل کن

و به آرامش خاطر

                     مجالی ده

                                                                                             مارگوت بیکل

                                                                                  ترجمه : احمد شاملو

+ نوشته شده توسط نسرین در پنجشنبه 10 دی1388 و ساعت 11:45 |

مرا خود با تو سری در میان هست

وگرنه روی زیبا در جهان هست

وجودی دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت و مهرت همچنان هست

 

+ نوشته شده توسط نسرین در سه شنبه 24 آذر1388 و ساعت 19:58 |

"خدایا من بسوى تو اشتیاق دارم و به ربوبیتت معترفم و می دانم که تو پروردگارمنی و بازگشت من بسوى توست. در ابتدا که من نابود بودم به من نعمت وجود بخشیدی و مرا از خاک آفریدی... در این عصر هدایت مرا پرورش دادی و از این پیش هم پیوسته به من مهر ورزیدی و نعمت فراوان به من عطا کردی. مرا از آب نطفه پدید آوردی و در سه پرده تاریکی میان گوشت و خون و پوست جایم دادی. نه مرا از کیفیت خلقتم آگه ساختی و نه کاری را در آفرینشم به من واگذار کردی. تا آنکه مرا بر آن رتبه ی معرفت و هدایت با خلقت کامل و آراسته به دنیا آوردی و در گهواره که کودکی ناتوان بودم مرا نگهداشتی و از شیر مادر غذایی گوارا روزیم کردی... پس آنگاه که زبانم به سخن گشودی و نعمت بی حدت را بر من تمام کردی و در هر سال به تربیتت قوی تر شدم و خلقتم کمال یافت و جانم به حد اعتدال رسید. معرفت خود را به قلبم الهام نمودی و در عجایب حکمت های خویش چشم عقلم را حیران ساختی. و مرا بیدار و هشیار ساختی تا در  آسمان و زمین بدایع مخلوقات را مشاهده کنم مرا به یاد خود و شکر نعمت های بی حد خویش متذکر ساختی...هر گونه رنج و بلا را از من برطرف نمودی با همه ی بی باکی و گناه باز هر وقت تو را خواندم اجابت کردی. "

خدایا  ازت ممنون، بابت هر چیز خوبی که به من دادی و من قدرش رو نمی دونم

 پ.ن بخش ابتدایی دعای عرفه

 

+ نوشته شده توسط نسرین در چهارشنبه 27 آبان1388 و ساعت 17:21 |

یکی از مراسمی که هر هفته در دانشگاه شیراز برگزار میشه، دیدار با خانواده شهداست. هم اتاقی بسیجی ما هم از شرکت کنندگان فعال این برنامه هست. حدود 4 هفته پیش من و یکی از بچه ها تصمیم گرفتیم که در این مراسم شرکت کنیم و ببینیم که چیه که اینقدر مخاطب داره ( تقریبا 4 اتوبوس که اکثرا دخترند!)

ساعت 6:30 شب با عجله خودمون رو به تالار فجر رسوندیم و به منزل شهید حمید اکبری رفتیم. حالا از شانس ما این هفته به منزل یکی از فقیرترین و تنهاترین خانواده ی شهدا قرار بود برند! این خانواده تنها یک پسر داشتند که به شهادت رسیده بود، پدر شهید هم مدتها بود که فوت کرده بودند و تنها مادر شهید در آن خانه بود. خانه هم عبارت بود از یک اتاق کوچک و ساده و یک حیاط کوچکتر. تصور کنید که حدود 100 نفر چطور در این فضای حدودا 30-40 متری نشسته بودند...

مراسم عبارت بود از سخنرانی یکی از روحانیون در باب تلنگر به بسیجی ها، که چرا اینقدر کم مطالعه می کنید و قدرت دفاع از حقانیت خود را ندارید. بعد هم خواندن چند شعر درباره ی شهدا که چندان به دل من ننشست و در پایان از مادر شهید هم خواستند صحبت کنه و خاطره ای بگه. ولی به علت کهولت سن و ... حرفی نداشت. البته حمید در سن 16 سالگی شهید شده بود و احتمالا خاطره ی چندانی از خودش به جا نذاشته بود. مادرش فقط گفت: پسر خوبی بود، بسیجی بود. همین...

خود مسئولین برنامه تعریف کردند که وقتی اومده بودند برای هماهنگی برنامه. مادر شهید به اونها گفته بود بیاین داخل، جز من و حمید و خمینی کس دیگری در خانه نیست. (که یا مادر آنقدر اعتقاد محکمی داشته که حس می کرده که پسرش زنده است، یا از تنهایی دچار چنین توهمی شده بوده)

 

اون روز تولد حضرت معصومه بود و روز دختر. در زمان برگشت در اتوبوس از بچه ها خواسته شد تا جمله ادبی درباره ی حضرت معصومه بنویسند. من بعد از کمی که مسابقه را داشتم زیر سوال می بردم، به یاد یکی از پیامک هایی که به همین مناسبت برام فرستاده شده بود افتادم و همون رو نوشتم و تحویل دادم!!!

 

تو یعنی گونه های غنچه ای را به رسم مهربانی ناز کردن

تو یعنی کوچه باغ آرزو را به گام یاس باز کردن

تو یعنی وسعت معصوم دل را به معنای شکفتن هدیه دادن

 

چند روز پیش که خونه بودم دوستم به من زنگ زد و گفت که در مسابقه برنده شدم! کلی خندیدیم. البته پارتی بازی کرده بودند و من شده بودم نفر دوم!

دیروز که برگشتم شیراز، هدیه ام رو باز کردم. فکر می کنید چی بود؟

باز که کردم دیدم روش نوشته "مردان مرد" ! گفتم آخه روز دختر سی دی هدیه می دند با نام مردان مرد؟! البته کامل که باز کردم دیدم حتی سی دی هم نیست. چندتا عکس از شهداست که در زیر اون یه جمله ی خیلی ساده نوشته بودند، مثلا بابا کجاست؟ اسرار عشق بازی و ... خلاصه کلی خورد تو ذوقم. من نمی دونم آخه هدف از این هدیه چی بوده؟ لااقل یه کتاب زندگینامه از یه شهید رو می دادین که من بخونم و کمی متنبه بشم. این چندتا عکس آخه ....

با همین تشویق ها و هدایاشون هست که استعدادهای جوونا رو در نطفه خفه می کنند! :دی

 

یاد و خاطره ی همه شهیدان پاکباز گرامی باد. آنانکه نترسیدند و  نهراسیدند و گفتند: حسبنا الله و نعم الوکیل...

 

+ نوشته شده توسط نسرین در شنبه 23 آبان1388 و ساعت 14:59 |

"بنگر که چه سان شانه ها را سینه ی خویش کرده است و این از آن است که می خواست فزون از اندازه ی خویش بنگرد. لاجرم اکنون باز پس می نگرد و باز پس به راه خویش می رود."

در طبقه ی هشتم دوزخ ویرژیل و دانته با کسانی رو به رو می شوند که سرشان به دور گردن چرخیده و رو به پشت قرار گرفته اند. چنانکه ناگزیرند در حین راه رفتن به پشت سر خویش بنگرند. اینان که به این صورت تغییر شکل داده اند، مدعیان غیب گویی و پیش بینی هستند. که به جرم آنکه خواسته اند قوانین کلی جهان را با شناسایی آینده ی پنهان بر هم زنند، خود در دوزخ تغییر شکل داده و روی به گذشته دارند. چون خواسته اند بیش از حد مجاز پیش روی خود را ببینند، در اینجا حتی از دیدن پیش پای خود نیز محروم شده اند و باید به پشت سر خود بنگرند. دیدگان ایشان نیز دائما از اشک پوشیده است زیرا خواسته اند با این دیدگان آنچه را که راز خداوند است ببینند.

 

کاش می دانستم ...

گاهی که قصد دارم تصمیمی بگیرم که چندان از آینده ی آن مطمئن نیستم، آرزو می کنم که کاش بیشتر می دانستم. اما به یاد همین سرود کمدی الهی می افتم که دانته بسیار زیبا توصیف کرده است.

زندگی همین است که با همین دانشی که داری بهترین انتخاب را داشته باشی. هیجان، ریسک، تردید و انتظار همه و همه بخشی از انتخابی است می کنیم و این یعنی شور زندگی...

 

پ.ن. توصیف غیب گویان در سرود بیستم دوزخ کمدی الهی دانته مطرح شده است.


+ نوشته شده توسط نسرین در چهارشنبه 20 آبان1388 و ساعت 11:6 |

منبع خشونت سیاسی را می توان به دو بخش تقسیم نمود: عشق و نفرت.

این عشق یا نفرت را می توان میان افراد جامعه و حکومت، افراد جامعه و افراد جامعه، حکومت و افراد جامعه در نظر گرفت.

خشونت عشق نیز به دو دسته قابل تفکیک است: خشونت عاشق و خشونت معشوق.

خشونت عاشق:

-          وقتی شیفته ی کسی می شویم، دامنه ی درد و رنج افزایش می یابد زیرا درد و رنج دیگری نیز درد و رنج ماست.

-          عشق فعال است، پس تصمیم می گیریم تا درد و رنج دیگری را کاهش دهیم.

-          اساسا ظرفیت ما در حدی نیست که تمام درد و رنج معشوق را برطرف سازیم، پس روز به روز بر درد ما افزوده می شود. (پس عشق چهره ی خشنی برای معشوق می تواند داشته باشد)

خشونت معشوق:

-          اگر میان مصلحت معشوق و خواسته ی او فاصله باشد، خشونت برای معشوق ایجاد می شود.

راه حل رفع این فاصله چیست؟

-          استدلال آوردن برای معشوق و قانع کردن او

-          بالابردن آستانه ی ظرفیت وجودی معشوق، طوری که مصلحت را خواسته ی خود بداند(مثل تبلیغات)

-          توسل به زور

در صورتی که راه سوم انتخاب شود، رفته رفته رابطه ی عاشق و معشوق به سمت نفرت سوق پیدا می کند.

سوال اینجاست که چه زمانی توسل به زور می تواند مفید و قابل توجیه باشد؟

-          مصلحت باید قابل اثبات باشد و باری همه قابل قبول باشد، نه برای شخص یا طیفی خاص

و

-          رضایت معشوق، شرط تحقق مصلحت نباشد.

مثلا به کارگیری گشت ارشاد برای ترویج فرهنگ حجاب زمانی مفید است که اولا همه، مصلحت جامعه و افراد را در محجبه بودن بدانند و دوم اینکه تصور کنیم که حجاب اجباری می تواند در رشد و تعالی افراد موثر باشد!

پ.ن .1. منبع این پست، مقاله ی دکتر ملکیان درنشریه ی مدرسه (شماره سوم)  با نام "خشونت عشق، خشونت توت"می باشد.

پ.ن.2. مطالب بالا یادداشت های پراکنده ی من است در جلسه ی بحث و گفتگو پیرامون "عشق از دیدگاه فلاسفه"  که در حلقه ی بین رشته ای سینا-خیام دانشگاه شیراز  برگزار می شود. لذا اگر کاستی مشاهده می شود، خطای من است در فهم مطالب!

 

+ نوشته شده توسط نسرین در جمعه 1 آبان1388 و ساعت 21:26 |

آیا در واقعیت می توان طوری عاشق کسی شد که تنها او را دید و جز او را ندید؟

دگر با کست بر نیاید نفس                 که با او نماند دگر جای کس

اگر بعد از مدتی کس دیگری را یافتیم و عاشق شدیم که به معنای واقعی بهتر از معشوق قبلی بود چه باید کرد؟ آیا نمی توان همزمان دو یا چند نفر را عاشق باشیم؟ یا آنکه عشق چیزدیگری است که من نمی فهمم؟ یا تفاوتی است بین داشتن و بودن.

 

+ نوشته شده توسط نسرین در شنبه 25 مهر1388 و ساعت 16:16 |
حالا نمی شد نیای شیراز و گند نزنی به مراسم بزرگداشت حافظ!


+ نوشته شده توسط نسرین در سه شنبه 21 مهر1388 و ساعت 9:41 |
تا حالا شده وقتی گرفتار می شیم، بیمار می شیم، دچار مصیبت می شیم یا ... به جای اینکه تو دلمون فریاد بزنیم

 آخه خدا چرا من؟؟؟

به خودمون بگیم

چرا من نه؟!!


پ.ن. این روزها مدام در ذهنم این بیت مولانا رو مرور می کنم: هر دردی ز مردن پاره ای است. چقدر هم که ملتفتیم!

+ نوشته شده توسط نسرین در سه شنبه 14 مهر1388 و ساعت 22:35 |

دیروز به از مدتها به زیارت حافظ رفتم، جای دوستان خالی. از طرف دوستان تفالی  زدم به دیوان خواجه

/* /*]]>*/پ.ن . اومدن نسرین در این شعر رو بذارید به حساب رفاقت من و حافظ! من بی تقصیرم!

/* /*]]>*/
+ نوشته شده توسط نسرین در شنبه 11 مهر1388 و ساعت 19:9 |